بود آیا که به سامان شوم - تاریخ: 1405/5/16 ساعت: 21:05
مدتهاست دستم با نوشتن بیگانه ست و تنها در دنیای خودم حرف میزنم اما دلم پر میکشه برای همه ی اون سالهایی که دردهام لباس واژه‌ می‌پوشیدند و مرتب می‌نشستند بر تن کاغذ .... خسته م از روزگار از آدمها.... هر روز میترسم که مبادا این همون روز باشه که من از پا میفتم و اشتباه غیرقابل جبرانی میکنم ...دردها و اف...
وای بر مادر - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 1:09
نمیدونم چه سری هست توی وجود آدمیزاد که، پنجاه و پنج کیلو هیکل میشه بازیچه چند گرم دل و نمیدونم چطور خدا اینقدر ما رو ضعیف آفریده که همیشه معطل و تحت تاثیر دلیم..... و وای به روزی که بازیچه ی یک دل سنگی یا یک دل سیاه بشیم تمام زندگی میشه لحظه لحظه آرزوی مرگ.... وای به روزی که یک مادر بشه بازیچه ی دل ...
بود آیا که به سامان شوم؟!!! - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 1:09
مدتهاست دستم با نوشتن بیگانه ست و تنها در دنیای خودم حرف میزنم اما دلم پر میکشه برای همه ی اون سالهایی که دردهام لباس واژه میپوشیدند و مرتب مینشستند بر تن کاغذ .... خسته م از روزگار از آدمها.... هر روز میترسم که مبادا این همون روز باشه که من از پا میفتم و اشتباه غیرقابل جبرانی میکنم ...دردها و افکار...
دلتنگ - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
فکر کنم بن بست هم خسته شده اینقدر که تا پام بهش میرسهاولین جمله که تو مغزم تکرار میشه اینه:«دلم گرفته»چقدر سخته وچقدر سنگینه تحمل بار دلتنگیروزهای سخت کی تموم میشن؟!اصلا قرار هست تموم بشن؟چقدر تکرار مکررات...انتخاب واژه مبهمی است.
مچاله - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
روز به روز که میگذره دور و دورتر میشم از آدمی که بودمانگار دارم مچاله میشم درون خودمنمیدونم من خیلی کوچیک شدمیا دنیای درونم خیلی بزرگ شدهاما تحمل بیرون و آدم هاش دیگه از توان من خارجه...
دوستان گذشته - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
درود و احترام به همه ی خوانندگان بن بستخواهش میکنم از دوستای خوبی که هنوز میان اینجااز خودشون آدرس سایت یا شماره یه نشون بذارن خلاصه....دلم برای خیلیهاتون تنگه...
گنگ - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
روزهای سختی رو پشت سر میذارم و نمیدونم کی قراره به پایان برسند.بهروز میگه : رها کن همه چیز رو اینقدر سخت نگیر به خودتنمیدونم شاید حق با بهروز باشهمیگه : هیچوقت نفهمیدم تو چرا عاشق سختی کشیدنی؟!خودمم موندم ...نه میتونم فکرم رو متمرکز کنم که بنویسم نه میتونم درست تصمیم بگیرمگیج و گنگ و کلافم ...خداکنه...
ای کاش های این دم - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
کاش میشد از تمام دردها نوشت،کاش قلم را یارای نوشتن بود و انگشتان را توان هدایت.کاش میشد ناگفته ها را فریاد کرد.کاش میشد چون باد ، ولگرد تمام کوچه، پس کوچههای شهر شد.کاش میشد گیسوان را به دست باد سپرد، شاید او نوازشگر مهربانی میشد.کاش میشد با باد همقدم گز کردن خیابانها بود.شاید از بار دلمشغولیها و دغ...
پر از خالی - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
گاهی غرق میشم تو افکارم و میبینم دنیام پر شده از جای خالی چیزها و کسانی که دوستشان داشتم.به خودم میام میبینم گرداگردم هستن افرادی که هنوزم بودنشان دلیل بودن استعجب پارادوکس غریب و کشنده ای ست.اما مگر زندگی جمع اضداد نیست؟!
گونه های خوب بودن - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
من مامان نمونه ای نیستم اماخیلی سعی کردم مامان خوبی باشم.الان میدونم که خوب بودن تعریف ها و گونه های مختلف دارهمن با اون تعاریف مامان خوبی هم نیستم.و دیگر هیچ...
امان - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
امان از پایان شهریور و آغاز مهرامان از مرور بی پایان مکرراتامان از خاطرات و روزگاری که نقشش تنها بغض آفرینی ست.امان از درد که از هر سو درد استامان از دل که بسیار بی پناه و بی گناه و تنگ است.
پیچیده ی ساده - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
روزهای زیادی گذشتند و روزهای زیادتری خواهند گذشتدارم فکر میکنم چقدر دلم تنگه برای همه چیزبرای روزهای دور... تصمیم گرفتم ساده تر بگیرم ، ساده تر نگاه کنم.فکر میکنم نیازی به اینهمه پیچیدگی نیست...زندگی در عین پیچیدگی فراوان، میتونه خیلی ساده باشه.تا امروز زیادی جدی گرفتمش.دیگه کافیه! حق با سپهری هست:«...
چله نشینی اندوه آبان - تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 13:36
چقدر غم انگیز است که به این شعر برسی:«نه در غربت دلم شاد و نه میلی در وطن دارم....»این روزها تنفس در هوای وطن به جای اکسیژن ،ناامیدی به سلولهای پیکر اجتماع می بردو به جای دی اکسید کربن ،ته مانده امید
تنها چاره - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 22:37
وقتی برای حرف زدن دلت راهی جز نوشتن نمیذاره برات وقتی   چاره   ای جز نوشتن نداری باید تن بدی به این چاره ی بیچارگی
پرسه - تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 22:37
اومدم تو بن بست قدم بزنم تو بن بست نمیشه قدم زد نازنین تهش بسته س خب باشه اشکالی نداره میام تو بن بست   پرسه   میرنم پ.ن : سهراب گفته منم نوشتم «زندگی سیبی ست گاز باید زد با پوست» الان فهمیدم مشکل کجاست سهراب جان؛ هر کس نازنین میشناسه میدونه ٫ نازنین سیب دوست نداره!!! پی نوشت پ.ن : باید بیام دستی به...
هیچ - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 22:29
ساعت ها میشه اندیشید به هیچ... و این هیچ هر هیچی میتونه باشه و هیچ باشه...
از تیـــر تـــا بهـــمــن - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 10:46
از تیــــــــــــــــر میکــــــــشمهمان تـــــــــیر منحــوس زمینی شـــدنماز همان روزهای نخستاز همان ابتدایِ آغــــازهمــــــان سالهای سخت یـــا از بـــهمــــنبـــهمن سختی که سختی هامُ میخواستم به کمکش دود کنم نمیــــــــــــــــــدانــــــم........
پــــی در پــــی - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 7:56
شبهای روشن و روزهای تیره و گاه خاکستری همه خستگی های زمین روی شانه هایی تکیدهبازدم هایی که آه می شوند... پی در پی چشمانی که دیگر درخشیدن را از یــاد برده اند و آرزوی اینکه همیشگی باشند شبهای روشنت حتی به قیمت گزاف همه بی خوابی ها...
دلتنگ... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 7:56
خوش به حال انارها و انجیرهــــــــا دلــــــــــــــتنگ کـــه میــــشوند مـــــی تــرکــــــند.....
وقتی نمیدانی... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 7:56
الهه میخونه :ای وای چشمام بیخوابه ای وای قلبم بی تابه...صدای نفس کشیدنت بیشتر از اینکه برام آرامش بیاره مسولییت میاره و من خسته از اینهمه مسولیت و ناچار.... اما باز هم دوستت دارم با تمام این خستگی ها و بی خوابی ها