خرید بک لینک
مدتهاست دستم با نوشتن بیگانه ست و تنها در دنیای خودم حرف میزنم اما دلم پر میکشه برای همه ی اون سالهایی که دردهام لباس واژه‌ می‌پوشیدند و مرتب می‌نشستند بر تن کاغذ .... خسته م از روزگار از آدمها.... هر روز میترسم که مبادا این همون روز باشه که من از پا میفتم و اشتباه غیرقابل جبرانی میکنم ...دردها و افکارم ، آشفته و در نا به سامان ترین حالت خود هستند. پ.ن : دوست عزیز قدیمی ،خواننده دیرین بن بست،که برام شماره تماس گذاشتیدبسیار سپاسگزارم از لطفتون، خواهش میکنم نگران نباشید.لطفا بفرمایید چه زمانی میتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 21:05

نمیدونم چه سری هست توی وجود آدمیزاد که، پنجاه و پنج کیلو هیکل میشه بازیچه چند گرم دل و نمیدونم چطور خدا اینقدر ما رو ضعیف آفریده که همیشه معطل و تحت تاثیر دلیم..... و وای به روزی که بازیچه ی یک دل سنگی یا یک دل سیاه بشیم تمام زندگی میشه لحظه لحظه آرزوی مرگ.... وای به روزی که یک مادر بشه بازیچه ی دل یک نوجوان بی عقل و بی انصاف..... وای بر احوال و روزگار اون مادر

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 1:09

مدتهاست دستم با نوشتن بیگانه ست و تنها در دنیای خودم حرف میزنم اما دلم پر میکشه برای همه ی اون سالهایی که دردهام لباس واژه میپوشیدند و مرتب مینشستند بر تن کاغذ .... خسته م از روزگار از آدمها.... هر روز میترسم که مبادا این همون روز باشه که من از پا میفتم و اشتباه غیرقابل جبرانی میکنم ...دردها و افکارم ، آشفته و در نا به سامان ترین حالت خود هستند.پ.ن : دوست عزیز قدیمی ،خواننده دیرین بن بست،که برام شماره تماس گذاشتیدبسیار سپاسگزارم از لطفتون، خواهش میکنم نگران نباشید.لطفا بفرمایید چه زمانی میتونم باهاتون تماس بگیرم؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 1:09

فکر کنم بن بست هم خسته شده اینقدر که تا پام بهش میرسه

اولین جمله که تو مغزم تکرار میشه اینه:«دلم گرفته»

چقدر سخته وچقدر سنگینه تحمل بار دلتنگی

روزهای سخت کی تموم میشن؟!

اصلا قرار هست تموم بشن؟

چقدر تکرار مکررات...

انتخاب واژه مبهمی است.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

روز به روز که میگذره دور و دورتر میشم از آدمی که بودم

انگار دارم مچاله میشم درون خودم

نمیدونم من خیلی کوچیک شدم

یا دنیای درونم خیلی بزرگ شده

اما تحمل بیرون و آدم هاش دیگه از توان من خارجه...

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

درود و احترام به همه ی خوانندگان بن بست

خواهش میکنم از دوستای خوبی که هنوز میان اینجا

از خودشون آدرس سایت یا شماره یه نشون بذارن خلاصه....

دلم برای خیلیهاتون تنگه...

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

روزهای سختی رو پشت سر میذارم و نمیدونم کی قراره به پایان برسند.

بهروز میگه : رها کن همه چیز رو اینقدر سخت نگیر به خودت

نمیدونم شاید حق با بهروز باشه

میگه : هیچوقت نفهمیدم تو چرا عاشق سختی کشیدنی؟!

خودمم موندم ...نه میتونم فکرم رو متمرکز کنم که بنویسم نه میتونم درست تصمیم بگیرم

گیج و گنگ و کلافم ...

خداکنه تموم بشه این وضعیت و به آرامش برسم.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

کاش میشد از تمام دردها نوشت،

کاش قلم را یارای نوشتن بود و انگشتان را توان هدایت.

کاش میشد ناگفته ها را فریاد کرد.

کاش میشد چون باد ، ولگرد تمام کوچه، پس کوچههای شهر شد.

کاش میشد گیسوان را به دست باد سپرد، شاید او نوازشگر مهربانی میشد.

کاش میشد با باد همقدم گز کردن خیابانها بود.

شاید از بار دلمشغولیها و دغدغه ها و فکر و خیالات کم میشد.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

گاهی غرق میشم تو افکارم و میبینم دنیام پر شده از جای خالی چیزها و کسانی که دوستشان داشتم.

به خودم میام میبینم گرداگردم هستن افرادی که هنوزم بودنشان دلیل بودن است

عجب پارادوکس غریب و کشنده ای ست.

اما مگر زندگی جمع اضداد نیست؟!

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

من مامان نمونه ای نیستم اما

خیلی سعی کردم مامان خوبی باشم.

الان میدونم که خوب بودن تعریف ها و گونه های مختلف داره

من با اون تعاریف مامان خوبی هم نیستم.

و دیگر هیچ...

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

امان از پایان شهریور و آغاز مهر

امان از مرور بی پایان مکررات

امان از خاطرات و روزگاری که نقشش تنها بغض آفرینی ست.

امان از درد که از هر سو درد است

امان از دل که بسیار بی پناه و بی گناه و تنگ است.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

روزهای زیادی گذشتند و روزهای زیادتری خواهند گذشت

دارم فکر میکنم چقدر دلم تنگه برای همه چیز

برای روزهای دور...

تصمیم گرفتم ساده تر بگیرم ، ساده تر نگاه کنم.

فکر میکنم نیازی به اینهمه پیچیدگی نیست...

زندگی در عین پیچیدگی فراوان، میتونه خیلی ساده باشه.

تا امروز زیادی جدی گرفتمش.

دیگه کافیه! حق با سپهری هست:

«چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید»

پ.ن : بهروز رفت.امیدوارم همه چی اونجوری بشه که دوست داره.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

چقدر غم انگیز است که به این شعر برسی:«نه در غربت دلم شاد و نه میلی در وطن دارم....»این روزها تنفس در هوای وطن به جای اکسیژن ،ناامیدی به سلولهای پیکر اجتماع می بردو به جای دی اکسید کربن ،ته مانده امیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 13:36

وقتی برای حرف زدن دلت راهی جز نوشتن نمیذاره برات

وقتی   چاره   ای جز نوشتن نداری

باید تن بدی به این چاره ی بیچارگی

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 22:37

اومدم تو بن بست قدم بزنم

تو بن بست نمیشه قدم زد نازنین

تهش بسته س

خب باشه اشکالی نداره

میام تو بن بست   پرسه   میرنم

پ.ن : سهراب گفته منم نوشتم «زندگی سیبی ست گاز باید زد با پوست»

الان فهمیدم مشکل کجاست سهراب جان؛

هر کس نازنین میشناسه میدونه ٫ نازنین سیب دوست نداره!!!

پی نوشت پ.ن : باید بیام دستی به سر روی بن بستم بکشم.

برچسب: نویسنده: آریا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 22:37

صفحه بندی